تبليغاتX
یه وبلاگ توپ
به گروه دختران اویلی بپیوندید

زن بنده‌خدا ظرف مي‌شست، بعد از اينكه كارش تموم شد، شروع كرد بشقاب‌ها را يكي يكي با باسنش خشك كردن، بنده خدا ميگه: ليوان‌ها رو هم بده من خشك كنم!

دو تا غضنفر نشسته بودن.اولي از دومي ميپرسه كه: دو دو تا؟دومي ميگه:شش تا.اولي كمي فكر ميكنه و ميگه:آهان،از اون راه رفتي؟

 اگر بخواهيم قيچي به كلمات بزنيم، لطف مطلب از بين مي‌رود، به همين خاطر از كليه بازديدكنندگان عزيز به خاطر «صراحت كلمات» عذرخواهي مي‌شود

 يه رشتيه شب پا ميشه آب بخوره...ليوانشو كه بالا ميكشه ميگه: سلام بر حسين! يه دفه يكي از رو تخت ميگه: سلام از ماس اصغر آقا

 يه بنده خدا ميگن: مياي بريم راه‌پيمايي براي هفته دفاع مقدس؟ ميگه: نه، شما برين، من براي چهلمش ميام!

بنده‌خدا ريش پروفسوري ميزاره، داشته از توي جنگل رد مي‌شده كه يه دفعه جناب شير مي‌پره روش و يه لقمه چپش مي‌كنه و با تعجب ميگه: تا حالا بزي نخورده بودم كه مزه خر بده

به دو تا چشم توجه كردي؟ با هم نگاه مي‌كنند، مي‌چرخند، اشك مي‌ريزند، مي‌خوابند، با اينكه حتي همديگه‌رو نمي‌بينند، اين يعني رفاقت! اما همين دوتا چشم تا يه خانوم‌رو مي‌بينند، يكي‌شون بسته مي‌شه، (چشمك)! نتيجه اخلاقي: خانم‌ها گند مي‌زنند به هر چي رفاقته


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 3:52 توسط مونا |

کهنه فروش و قلب شکسته

کهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم .....کفشاي پاره ميخريم .... اسباب کهنه ميخريم ..... بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 17:53 توسط نازنین |

گریه های شبونه

دوباره دلم گرفته، دوباره هوای گریه داره
دوباره باز دلم خزون و دیگه بهاری نداره
باز گریه و اشک شدن همراز با دلم
باز از دلم میگم، باز از غم میگم با دلم
بغض تو گلوم گیره، هوای دلم گرفتست
هوای بی کسی تو سرم، دلم غرق غربتست
این هوای بی کسی پر کرده هوا و نفسم
دیگه همه میدونن گریه شده تنها همنفسم
میدونن که شب ها رو با بیداری طی میکنم
میدونن که غمها رو در جای جای دلم جا میکنم
باز با شب خیال مردن ریشه کرده در برم
باز بودن و نبودن شده تنها فکر و باورم
سرود اسیری و تنهایی شب پر کرده وجودم
میدونم باز غمها گرفتن تمام تار و پودم
مسافر غریب جاده...

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 20:33 توسط نازنین |

یکی را دوست میدارم.....

یکی را دوست میدارم و در قلبم او را احساس میکنم
او همان ستاره درخشان اسمان شبهای دلتنگی ,تیره و تار من است

او همان خورشید درخشان اسمان روزهای زندگی من است

اری او همان مهتاب روشنی بخش شبهای من است

قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم می باشم

او همان فرشته ای است که با بالهای سفیدش مرا به اوج اسمان ابی برد

مرا با دنیای دوستی و محبت اشنا کرد

یکی را دوست میدارم
....
همان کسی که هر شب قصه لیلی و مجنون را در گوشم زمزمه میکرد

مرا به خواب عاشقی میبرد

کسی که مرا ارام میکرد و معنی دوستی و دوست داشتن را به من می اموخت

اینک که با من نیست معنی واقعی دوست داشتن را میفهمم

و تنهایی را واقعا احساس میکنم

او برایم مثل ابرهای زود گذز نیست
,
او برایم مثل اسمان میماند که همیشه بالای سرم است

اسمان وقتی ابری میشود من هم از دلگیری او بارانی میشوم

اری من همان اسمان ابری هستم

یکی را دوست میدارم
....
او دیگر یکی نیست , او برایم یک دنیا عشق است

پس با من بمان ای کسی که تو را دوست می دارم

پس نرو و با من بمان و تسلیم احساسات پاک من باش

ای خورشید اسمان روزهای من

ای مهتاب روشنی بخش شبهای من

ای روشنی بخش شبهای تیره و تار من ای اسمان زندگی من

ای همدم زندگی من

با من باش با من باش

چون تورا و فقط تورا دوست میدارم

اری تو را دوست میدارم..فقط تو را
!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 14:3 توسط نازنین |

عشق یعنی:

عشق یعنی مستی دیوانگی   عشق یعنی با جهان بیگانگی
 
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر   عشق یعنی سجده ها با چشم تر
 
عشق یعنی سر به دار اویختن   عشق یعنی اشک حسرت ریختن               
 
عشق یعنی در جهان رسوا شدن   عشق یعنی مست و بی پروا شدن
 
عشق یعنی سوختن یا ساختن   عشق  یعنی زندگی را باختن
 
             عشق یعنی....
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 13:48 توسط نازنین |

تنهایی

خوب من مگر چه می شود یکبار ، فقط یک بار نوازشم کنی ؟؟؟

چه می شود فقط یک بارمرا در آغوش کشی...؟

میدانی مهربانم  ...

از زمانی که تو رفتی صدای قلبم را نشنیده ام ...

تا نوای دلنشین و محکم قلبت را برای همیشه به خاطر بسپارم ...

خدایا ، خدایا ...!

دارم خفه می شوم ...

خدایا به کدام گناهی محکوم به تنهایی شدم... 

نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 2:21 توسط مونا |

تخته سیاه

ای کاش می دونستی دل تخته سیاه نیست

که هر وقت آمدی اسمت را روش بنویسی

و هر وقت خواستی بری اسمت را از روش پاک کنی و بری

بدون اینکه اثری ازش بمونه

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 23:51 توسط مونا |

ستاره

چرا  شبا ستاره ها

 

نمی شن مهمون دل ما

 

چرا فقط شب سیاه

 

شب سیاه و بی پناه

 

می یوفته گیر ماها

 

از این همه ستاره

 

یکیش حق نداره

 

مهمون دل ماشه

 

شبگیر غصه ها شه

 

پناه خسته ها شه

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 2:35 توسط مونا |

دیوار خونه

دیوار خونه  گرد تنهایی بپاشن  

تو همونی که می گفتی تو دنیا  هیچکی مثل من پیدا نمیشه  

تو همونی که می گفتی قلبم ماله تو باشه تا همیشه  باورم نمیشه

چشمات  بره مال دیگرون شه  با غریبه آشنا شه  با غریبه مهربون شه  

تو همونی که می گفتی تو دنیا  هیچکی مثل من پیدا نمیشه

تو همونی هستی که تو آسمان هفتم در رویاهام دنبالش می گشتم

و تو همونی که عشق رو آفرید

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 15:45 توسط مونا |

ما دو تن مغرور

هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نيست

ای خيالت خاطر من را نوازش بار

بيش از اين در من صبوری نيست

بی تو من تنهايم

به ديدار تو می آيم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 8:23 توسط سحر |

می گویند تو رفته ای...
                    خنده دار است!
                                ما با تو راه می رویم...
                                                      حرف می زنیم و ...

و خوب می دانی که :

چه باشیم

چه نباشیم

قرار ما بر این است

که نام تو را با حسرت زمزمه کنیم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 8:23 توسط سحر |

دوست دارمش......

دوستش دارمش.........

مثل دانه ئی که نور را

مثل مزرعی که باد را

مثل زورقی که موج را

با پرنده ئی که اوج را

دوستش دارمش..........

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 8:22 توسط سحر |

امشب در خیالم

با آواز ٬ بی رویا

تا فردا ٬ تنها ماندم

امشب ٬ در نگاهت

با ناز ٬ پر آواز

می آیم ٬ میروم

می اندیشم که شاید خواب بوده ام

خواب دیده ام

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 8:20 توسط سحر |

کنار آشنایی تو آشیانه میکنم
                                      فضای آشیانه را پر از ترانه میکنم
کسی سئوال میکند به خاطر چه زنده ای؟
                                    و من برای زندگی تو را بهانه میکنم!
بی تو در دنیای من غم بر سر غم مینشیند

بر دل افسرده ام اندوه عالم مینشیند

از دو چشم بی فروغم موج شادی میگریزد

در نگاه درد بارم رنگ ماتم می نشین


پیش ازینت بیش از این اندیشه ی عشاق بود

مهر ورزی تو با ما شهره آفاق بود

یاد باد آن صحبت شبها که با زلف توام

بحث سر عشق و ذکر حلقه ی عشاق بود


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 8:19 توسط سحر |

گریه نکن

گريه نكن

 

به خدا تو رو دوست دارم

 

اي خدا كاري بكن

 

تا بفهمه چقدر براش ميميرم

 

جون مني عشق مني

 

تو چشام نگاه كن تا

 

بهت بگم كه تو مال مني

 

تو چشام نگاه كن تا

 

بهت بگم كه تو عمر مني

 

چقدر ميخوامت

 

دوست دارم آره آره

 

قلبم شده پاره پاره

 

بيا كه دنيا به ما وفا نداره

 

تنها شدم اي مهربون

 

بيا بيا پيشم بمون

 

بيا كه سازم بي تو صدا نداره

 

گريه نكن

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 3:19 توسط مونا |

 روي تخته سنگي نوشته شده بود:

 اگرجواني عاشق شد چه کند؟

من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.

براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:

 اگر صبر نداشته باشد چه کند؟

من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است.

براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.

 انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

 اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 12:16 توسط سحر |

برای عشق تمنا كن ولی خار نشو.

برای عشق قبول كن ولی غرورت را از دست نده.

برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو.

 برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه.

 برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن.

 برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر.

برای عشق وصال كن ولی فرار نكن.

برای عشق زندگی كن ولی عاشقانه زندگی كن.

 برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش.

برای عشق خودت باش ولی خوب باش .

نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 12:15 توسط سحر |

تنها با گلها گويم غمها را چه کسي داند ز غم هستي چه به دل دارم به

چه کس گويم شده روز من چو شب تارم نه کسي آيد نه کسي خواند ز

نگاهم هرگز راز من بشنو امشب غم پنهانم که سخنها گويد ساز من تو

نداني تنها همه شب باگلها سخن دل را ميگويم من چو نسيمي آرام که وزد

بر بستان همه گلها را ميبويم من تنها با گلها گويم غمها را چه کسي داند ز

غم هستي چه به دل دارم به چه کس گويم شده روز من چو شب تارم

 

نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 4:42 توسط مونا |

عشق را رنگ آبي زدم،

 دوست داشتن را قرمز،

 نامردي را سياه،

دروغ را سفيد،

 ولي نمي دانم چرا به تو كه ميرسم نمي دانم مهرباني چه رنگي است

نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 11:31 توسط مونا |

باید برم

 حس مي کنم ديگه دوسم نداري
حس مي کنم زياديه وجودم
چرا به اين زودي ازم بريدي
من که گل سر سبد تو بودم
حس مي کنم تو اين روزا نمي خواي
يه لحظه هم حتي منو ببيني
کاش مي دونستم عشق ديروز
فردا که شد تو با کي هم نشيني
دوسم نداري مي دونم دوسم نداري
اما تو چشمات مي خونم که بي قراري
خدا کنه که برگردي تو پيشم
بدون تو من ديوونه مي شم
دوست ندارو حظور من کنارت
باعث دل خستگي تو باشه
شايد سفر رفتن من يه فصل
تازه اي از زندگي تو باشه
حس مي کنم بايد از اين جا برم
جايي که هيش کي راه شو بلد نيست
بايد برم که قدرمو بدوني
يه مدتي تنها بموني بد نيست

نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 4:21 توسط مونا |

جملات کوتاه عاشقانه

به دنبال واژه ای میگردم! تا قلمم راسیراب کنم واین آخرین شاید هم آغازی برای فرداییست که هنوز در راه نیست و کاغذهای مچاله شده ی زباله دان گواه به این راز دارند و این آیینه خسته تر از همیشه زیر غباری از دور تنها تصویر مرا بدونه هیچ واژه ای به سکوت فریاد می زند امروز غبارت را به باد می دهند .


هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیباى تورا / هرگز نمى گیرد کسى در قلب من جاى تورا


گل نیست چنین سرکش و رعنا که تویی/ مه نیست بدین گونه فریبا که تویی/ غم برسر غم ریخته آن جا که منم/ دل برسردل ریخته آنجا که تویی


زندگی دفتری از خاطر هست. یک نفر در شب کم، یک نفر در دل خاک، یک نفر همدم خوشبختی هاست، یک نفر همسفر سختی هاست، چشم تا باز کنیم عمرمان میگزرد ما همه همسفریم



ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 13:21 توسط سحر |

اگه مي تونستم تمام انديشه هاي دردناک را برايت بنويسم کتاب ها

مي شد ولي ذره اي از اسراري که مدت هاست مرا رنج مي دهد

برايت بازگو مي کنم و تا آخرين لحظات عمرم مي گويم :

 دوستت دارم

نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 9:59 توسط سحر |

کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 23:19 توسط مونا |

نمي بخشمت..........به خاطر خنده هايي كه از صورتم گرفتي.......

 

به خاطر غم هايي كه به صورتم نشاندي .................

 

نمي بخشمت............به خاطر دلي كه برام شكستي................

 

به خاطر احساسي كه برام پرپر كردي..............

 

نمي بخشمت.......به خاطر زخمي كه به وجودم نشاندي..............

 

به خاطر نمكي كه به زخمم پاشيدي.............

 

و مي بخشمت به خاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي....!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 2:51 توسط مونا |

وقتی

When I saw you

I was scared to talk to you

When I first talked to you

I was scared to kiss you

When I first kissed you

I was scared to Love you

Now that I Love you

I am scared to lost you

 

وقتی تو را دیدم

ترسیدم با تو صحبت کنم

وقتی برای اولین بار با تو صحبت کردم

ترسیدم تورا ببوسم

وقتی برای اولین بار تورا بوسیدم

ترسیدم عاشقت بشم

حالا که عاشق تو هستم

می ترسم از دستت بدم

نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 21:22 توسط مونا |

خداحافظ

خدا حافظی برای تو چه آسان بود

                                ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظی برای تو رهایی داشت

                                برای من غم تلخ جدایی داشت

خداحافظ تو ای غروب محبوب من

                                خداحافظ ای طلوع تو غروب من

نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 4:3 توسط مونا |

برگرد

سراغت را از شقایق های وحشی گرفتم
گفتند: ما خواب بودیم کسی را ندیده ایم
به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام تو ان را ندیده ای؟
کلامش بارش سکوت بود
حال من مانده ام با کوله باری از یادها و تنهایی ها
وغروبی دیگر که انعکاسی از نگاه توست
برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم
جاودانه دوستت دارم 
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 3:58 توسط مونا |

چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه

نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه

 نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره

نه به خاطر اينكه تنهاست

و نه از روي اجبار

بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو

داره.......................

نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 1:23 توسط مونا |

عکس

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 15:52 توسط مونا |

دلا شبها نمي نا لي به زاري ،

 سر راحت به بالين مي گذاري تو صاحب درد بودي ناله سر كن ،

خبر از درد بي دردي نداري بنال اي دل كه رنجت شادمانيست ،

بميراي دل كه مرگت زندگانيست دلي خواهم كه از او درد خيزد ،

بسوزد ، عشق ورزد ، اشك ريزد مباد آن دم كه چنگ نغمه سازت ،

 زدردي بر نيانگيزد نوايي مباد آن دم كه عود تاروپودت ،

نسوزد در هواي آشنايي بنال اي دل كه رنجت شادمانيست ،

بميراي دل كه مرگت زندگانیست.

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 12:46 توسط سحر |